اخبــار ســایت

درباره «علی والی» قهرمان وزنه‌برداری آسیا که ۱۰ سال اسیر شد

🕔1399/07/05 0 Comments

چهار روایت دست اول از ورزشکاران و دوران جنگ با عراق؛

 ابراهيم افشار در ويژه‌نامه آخر هفته ايران ورزشي هفته اول مهرماه به موضوع خاطرات ورزشي در ايام دفاع مقدس پرداخته است. از احمدرضا عابدزاده که نگذاشت در شب اول حمله عراقي‌ها به آبادان کفترهايش آلاخون والاخون شوند تا صنعت‌نفت آباداني که در سال‌هاي جنگ آواره شد. چند روايت از يا ده روايت افشار را مرور مي‌کنيم.

 
چهار روايت دست اول از ورزشکاران و دوران جنگ با عراق درباره «علي والي» قهرمان وزنه‌برداري آسيا که ده سال اسير شد!
 
يک؛ علي والي: به من بگو چند نفر در اين مملکت علي والي را مي‌شناسد؟  مردي که ده سال اسير مانده اما در اين همه سال يکبار هم مصاحبه نکرده است که از دردهايش بگويد. علي آقا وقتي به جنگ رفت يک قهرمان سبيلوي چهارشانه سي­ ساله بود که مدال طلاي بازي­هاي آسيايي ۱۹۷۴ تهران را در بوفه منزلش به يادگار داشت ولي بعد از ده سال اسارت وقتي به خانه برگشت حتي نفهميديم چند تار مويش سفيد شده است. اميرسرتيپ علي والي ۲۲ مهر ۱۳۵۹ در حالي که فقط ۲۲ روز از آغاز جنگ مي گذشت، در خرمشهر با درجه ستوان يکمي اسير عراقي ­ها شد. همه آنهايي که او را بعد از ده سال اسارت ديدند گفتند در کنار ورزشکاري‌اش و آن بدن ساخته و پرداخته ­اش، ايمانش نيز کامل بود  که توانست روزهاي غيرقابل­ تحمل اسارات را تاب بياورد. ستاره وزنه­ برداري ايران و آسيا در اوزان ميان ­سنگين و سنگين­ وزن و رکوردار حرکت  دوضرب آسيا در سال ۱۳۶۹ به وطن بازگشت اما يک کلام از کابوس ­هاي دوران اسارتش براي کسي نقل نکرد. پسر متولد ۱۳۲۹ تهران که عضو باشگاه پاس تهران بود در  بهمن ماه ۱۳۴۹ با مهار مجموع ۵/۴۴۲ کيلو البته در سه حرکت: پرس، يکضرب و دوضرب- رکورد دسته ميان­ سنگين (۹۰ کيلوگرم) وزنه برداري ايران را از ان خود کرد. آن روز مجله کيهان ورزشي ۱۷ بهمن ۱۳۴۹ با چاپ تصوير تمام ­صفحه رنگي از علي والي  نوشت: نيروي اين جوان بايد مهار شود. او را جدي بگيريد. علي آقا بعد از آنکه در چهارمين دوره مسابقات وزنه برداري قهرماني آسيا در مانيل ۱۹۷۱ در دسته ميان سنگين به قهرماني رسيد  از رقيب کره اي اش ۲۰ کيلوگرم بيشتر هالتر زد و در بازي هاي آسيايي تهران در  شهريور ماه ۱۳۵۳در همين دسته ميان سنگين با پيروزي بر نماينده ژاپن که مدعي حتمي طلا بود روي سکوي نخست ايستاد. والي  در حرکت يک ضرب چيزي بيش از ۱۷ کيلو رکورد اين بازي ها را ترقي داد. حالا سال هاست که نديده ايم موهايش چه رنگي است و چرا کتاب خاطراتش را نمي نويسد.
 
 
دو؛ احمدعابدزاده: همه اش فکر مي‌کردم احمدرضا عابدزاده بچه اصفهان است تا اينکه ده بيست سال پيش قصه زندگي‌اش را نوشتم و عاشق اين تيکه از روزهاي نوجوانيش شدم که احمدرضا وقتي اولين تَرق و توروق‌ها در آبادان رفته هوا و خانه پدري احمد زير سيطره گلوله‌ها ناامن شده، آنها شبانه به يکي از شهرهاي نزديک گريخته اند و فردايش که احمد و باباش وانت آورده اند که وسايل منزل را بارکش کنند ببرند پشت جبهه جنگي، احمد ناگهان نگاهش افتاده به هرّه ناودون و کفترهايش را ديده که بي‌پناه و سردرگريبان بهش نگاه مي‌کنند. انگار داشتند با منقار عنّابي‌شان به احمد بچه‌سال مي‌گفتند که ما را هم با خودتان ببريد. بوي باروت زندگي را از ما خواهد گرفت. احمد آن شب آنقدر گريه کرد تا کفترها را هم انداختند پشت ماشين و بردند. آيا اگر کفترها جاي احمد بودند در آن بحبوحه که خون از آسمان شَتک مي‌زد احمد را به منقار مي‌گرفتند و مي‌بردند؟ شايد دعاي همان پاپَريها بود که شاهين اقبال رويدوش احمدرضا نشست و اوعقاب آسيا شد. کفترهايي که روي دوش او آرام مي گرفتند و از کف دستهاي کوچک او آب مي‌خوردند خوشا به احوال شان که سرشان را تانک‌ها و کاتيوشاها قطع نکردند و تا مدت‌ها در اصفهان براي احمدجان بغبغو کردند. اگر مي‌شنيدند که سر احمد قجه‌اي را در خرمشهر کاتيوشا از گردن قطع کرده چه حالي مي‌شدند؟
 
سه؛ عبدالرزاق: اواخر جام تخت جمشيد در تيم خرمشهري يک پسر رعناي موفرفري در پست فروارد بود که در زمين مي خراميد و چنان عاشق شهرش بود که حتي با پيشنهادهاي وسوسه انگيز سرخابي ها حاضر به ترک ديار نمي شد تا شماره ده تيم ملي را براي هميشه از آن خود کند. حتي وقتي جنگ شد و خانواده­اش سمت اصفهان گريختند او دلش نمي آمد شهر را ترک کند. آنجا شب ها مي ­نشست به مرور سينماي خاطرات. آنجا که در کوي عشاير (چومه) و در آن زمين خاکي کارون چه آتشي مي سوزاند. به دوران حضورش در تيم عقاب کوت شيخ به مربيگري نوري عامري در پونزده سالگي. يا  دو سه سال بعدش که سر از باشگاه کارون خرمشهر دراورده بود و به تيم منتخب خرمشهر دعوت شده بود تا در مسابقات استاني بازي کند و همانجا هم عدل به تيم منتخب خوزستان رفت و در مسابقات قهرماني کشوري ميخش را کوبيد. سال بعدش که همه فهميدند او چه جواهري ست پيراهن تيم ملي جوانان ايران را به تن داشت و با همين پيراهن در تورنمنت بين المللي اهواز(۱۳۵۴) گل هاي خوشگلي به يوگسلاوي و چکسلواکي زده بود. سال بعدش در مسابقات قهرماني جوانان آسيا در بانکوک که ايران قهرمان قاره شد دروازه تيم­هاي چين، مالزي و تايلند را جوري باز کرد که انگار گل زدن يکي از ساده ترين کارهاي جهان است و نبايد براي آن زور زد. سال ۵۶ براي تيم ملي بزرگسالان انتخاب شد و در مقابل عربستان در مقدماتي جام جهاني ۱۹۷۸ آرژانتين به ميدان رفت. مردي که با يک چک سفيد امضا پيرهن تيم رستاخيز خرمشهر را پوشيد فوتبال نابش در اولين بمباردوام هاي صدام تکريتي خاکسترنشين شد. زندگي حالا براي او که بعد از فوت پدرش مرد خانواده محسوب مي شد بازي درمي آورد. وقتي جنگ زده شدند و در معيت مادر و خواهر و دوتا داداشش، مقيم اردوگاه جنگ زدگان سربندر شد آها همگي در کانتينر اهدايي ژاپني ها گوشه کمپ مي خوابيدند و  دم نمي زدند. عبدالرزاق گوشه کانتينرشان اما موزه و رختکني کوچکي راه انداخته بود و آنجا را با توپ و کفش و مدال هايش را که لحظه شروع جنگ از خانه ويران شان برداشته بود آباد کرده بود. ستاره اي که بي فوتبال زيستن بلد نبود آنجا در کمپ، بچه­ هاي مهاجرين خرمشهر و آبادان را جمع کرد که فوتبال يادشان دهد. رفت از تربيت بدني بندر امام دوتا تير دروازه گرفت و آنجا در کمپ يک زمين فوتبال قلابي درست کرد. خودش هم زمين را خط کشي کرد. حالا صبح ها با تاکسي مسافرکشي مي کرد و ظهرها به تمرين فوتبال مي پرداخت. روي همين عشق بود که در همان سال اول جنگ در مسابقات سراسري مهاجرين استان­ها در اراک تيم سربندر نماينده استان خوزستان را روي سکوي  سوم نشاند. حتي در امجديه در يک ديدار دوستانه بين دو تيم منتخب مهاجرين کشور و شاهين تهران، عبدالرزاق خادم پير دو گل زد و بازي ۲-۲ به پايان رسيد. او سپس تيم شادگان را با استفاده از بچه هاي جنگزده خرمشهري و آباداني تشکيل داد و بعد از پايان جنگ، در سال ۶۸ در حالي که ازدواج کرده بود و چهارتا هم بچه داشت به موطن اش خرمشهر بازگشت و روي خرابه هاي خانه قبلي پدري در خيابان فردين با وجود همه موش ها و بقيه جک و جانورها زندگي کردند. دو سال بعد وقتي مربي تيم هلال احمر خرمشهر شد خانه اي در کوي پيش ساخته گرفت و شبي که هلال احمرش پرسپوليس را شکست داد از شادي خوابش نبرد. ستاره هايي چون کريم آلبوخنفر، جاسم احمد بريحي، حسين ربيهاوي و کاظم فرحاني همه از شاگردان او بودند. مردي که  تا همين چند سال پيش نهايت زندگي اش در يک اتاق سرايداري يک مدرسه خلاصه شده بود شايد اگر اکنون به عرصه فوتبال مي آمد با پول گل هايش زندگي لاکچري مي کرد.
 
چهار؛ مراد شيران: ستاره دلپذير جنگ هشت ساله يکي اش هم مرادِ شيران بود. شاگرد قصاب اصفهاني که بيشتر اعضا و جوارحش را در جنگ گذاشت و به موطنش بازگشت و تا امروز که ۳۶ سالي از دوران جانبازي اش مي گذرد يک کلمه از کسي طلبکار نشده است. يکبار به من گفت: ببين من با اينکه دوتا پا ندارم. با اينکه طحال و کليه ندارم. با اينکه از کمر فلج شده‌ام. با اينکه ناقص‌ام، اما در اين ۳۶ سال حتي يک لحظه نگذاشته ام بچه ام مرا بگيرد توي بغلش يا قلمدوش‌ کند و جايي ببرد. مردي که حتي وقتي در سي سالگي رئيس فدراسيون کشتي ايران شده بود در سرموني هاي مجلل، ناگهان هوس مي‌کرد هندونه و پنير بگيرند و بغل پارکي بنشينند و بزنند به بدن. آخرِ سادگي و قناعت بود. حالا او ۳۶ سال تمام است نيمه‌شب ها که همه خواب‌اند پا مي شود و در نمازشبش براي مردان و زناني دعا مي کند که هيچ رقم با او همفکر نبودند. حتي اگر وضو گرفتن‌اش سه ساعت و اندي طول بکشد مهم نيست. مهم اين است که مراد توي نماز شب هايش هميشه براي خانم پروين اعتصامي هم دعا مي‌کند يا برايش نماز مخصوص العفو مي خواند. هنوز که هنوز است در هر جمله‌اش فکتي از دکتر شريعتي مي آورد. هنوز با همان نگاهي به شريعتي مي‌نگرد که در دهه پنجاه شيفته اش بود. در همان دهه که به خاطر آرمان‌هاي سوزناک دکتر، مراد حتي دانشکده تربيت‌بدني را ول کرد چون گمان مي‌کرد که آنجا نمي‌تواند در خدمت آمالش باشد. يا کمي بعدترها، که به خاطر همان آرمان‌ها حتي از شرکت در مسابقات جهاني هم ابا کرد که در جامعه وظايف مهم تري بر دوش دارد. دستاويز او همين يک جمله عزيز از دکترش بود که مي‌گفت: «يا حسيني بودن يا زينبي ماندن. يا آنچنان مردن يا اينچنين ماندن». مراد هنوز در ۶۵ سالگي هم با همين واژه ها کيف مي‌کند. نابغه اي که در ۲۳ سالگي در حالي که مدعي قهرمان جهان بود کشتي را رها کرد که برود توي لشگر سردار حسين خرازي و به عنوان يک سرباز ساده بجنگد. شايد اگر عمر کشتي حرفه اي‌اش شش هفت سالي ادامه داشت چندين مدال المپيک و جهاني به ويترين اش مي‌افزود. اما براي او پا گذاشتن روي مدال و ول کردن روياهاي دنيوي، عين آب خوردن بود. او که در شب دوم خرداد سال ۶۱ در خون خود غلطيد. نصف شب دوم خرداد نزديک سحرگاه بود که باروت‌ها او را تکه تکه کردند. خونين و مالين و تنها بر گرده تپه اي افتاده بود و نفس­اش درنمي آمد. با جان نحيفش در همان حال سيّدشهيدش را صدا مي زد. نمي‌دانم از خوش شانسي يا بدشانسي‌اش بود که بعد از چندساعتي، و در همان حال که درياي خون ازش رفته بود، دو نفر را ديد که آمده‌اند زخمي­ ها را به عقب بکشند. در آن هنگامه که جنازه روي جنازه افتاده بود، يکي از آن دو، با عجله روي صورت مراد هم چراغ قوه انداخت و مراد نهايت زورش را زد که توانست در مقابل نور اندک چراغ قوه، صورتش را جمع کند و پلکي بزند. پسره برانکارد به دست، به رفيقش گفت که خون زيادي ازش رفته. ولي او را هم بيا پشت جبهه انتقال دهيم. خدا را چه ديدي شايد زنده ماند". و چنين شد که پهلوان کوچک‌اندام در وادي جانبازي افتاد. در اين وادي هولناک که ۳۶ سال تمام با وجود هفتاددرصد جانبازي‌اش، عظيم­ ترين زجرهاي دنيا را بکشد اما آخ نگويد. گيرم حالا با ياد سردار فروتن حسين خرازي دلخوش است که از اولين و آخرين ديدارش با او خاطره هاي طنزآلودي دارد. اين جنگجوي کوچک و هميشه ­صبور ۴۸ کيلويي که مسابقات جهاني مکزيک ۱۹۷۸ را که مدعي اصلي قهرماني ۵۲ کيلويش بود به خاطر کشتار پنجم رمضان اصفهان تحريم کرد. وقتي که چشم‌وجانش را در حوالي خرمشهر جا گذاشت و به تهران برگشت و رئيس فدراسيون کشتي شد باز روي اصولش ايستاد. جفت­ پايش را در يک کفش کرده بود که ما در ميدان کشتي بايد با امريکايي ها کشتي بگيريم و زمين­شان بزنيم، نه اينکه از شاخ به شاخ شدن با آنها بهراسيم و تشک را واگذاريم. همين اعتقادات ورزشي مراد بود که تابوي کشتي ايران امريکا را از بين برد. او روي عقيده ­اش ايستادگي کرد و از کار برکنار شد اما چندسالي بعد که عليرضا سليماني د مارتينيتي سوئيس با پيروزي افسانه ­اي بر قهرمانان امريکا و روس، روي سکوي جهاني رفت و ايران از شادي پلک نزد، خيلي ها به درايت مراد ايمان آوردند که اگر او پل­ هاي کشتي را وصل نکرده‌ بود، اين صحنه تاريخي نيز به وقوع نمي‌پيوست. حالا مرادخان هر وقت که سرحال باشد از رفقاي جانش مي گويد که شب قبل از عمليات، به دستان خود حنا مي‌زدند تا مثل يک داماد شهيد بشوند و اگر خون زيادي ازشان رفت چهره شان به رنگ ميت و ترس خورده نباشد. رفيق فاب مراد شب عمليات با ماژيک روي تک‌تک اندامش، دست و پا و پيشاني و ساعد و زانو و شکم و سينه و ساق و ران و مچ و کمر، اسم‌ خود را درشت نوشته بود. مراد ‌پرسده بود اين کارها براي چيست برادر من؟ رفيقش گفته بود مي‌خواهم اگر عضو کوچکي هم از من باقي ماند شناسايي شود. مراد گفته بود خب شناسايي نشود، چه مي‌شود مگر؟ رفيقش گفته بود نمي‌داني هنوز بعد از چند سال که برادرم مفقودالاثر شده، مادرم چه مي‌کشد. تا کي چشم به در بدوزد؟ اما اين شکلي ديگر خاطرجمع مي‌شود که ما رفته ايم و او ديگر روي پله ها و آستان درِ خانه، پير نمي‌شود. مرادِشيران متولد اولين روز فروردين ۱۳۳۳ با اينکه دم به دقيقه به اصالت لُري اش مي‌بالد اما سجل احوالش نشان مي‌دهد که متولد محله فقيرنشين پاچنار (مسجدسيّد) اصفهان است. پسر حاج‌اسماعيل قصاب که ۹ تا بچه زير پر و بالش مي‌چرخيدند، در ناصيه مرادش خوانده بود که اهل گوش‌شکستگي و عجيب غُّد است! مراد اولين بزرگي‌هايش را در ۱۳ سالگي نشان داد که هم در مدرسه شبانه ادب درس مي‌خواند، هم شاگرد قصابي مي‌کرد و هم کشتي مي‌گرفت! وقتي در باشگاه باب­ همايون اصفهان واقع در چهارباغ پايين خود را ساخته و پرداخته کرد و در شانزده سالگي افسانه کشتي فرنگي ايران رحيم علي‌آبادي را ضربه کرد خبرش عين بمب در سراسر کشور صدا کرد! روزنامه ها تيتر زدند شاگردقصاب حماسه آفريد. در کشتي­ هايش آنقدر فن رد و بدل مي‌کرد و چنان فستيوالي از فنون فرنگي را روي سر حريف نازل مي‌کرد که شماره انداز کشتي ديگر جا نداشت و منشي تشک، گرگيجه مي‌گرفت که اين همه فن را چگونه به اين سرعت، امتيازبندي کند و روي راکت نشان دهد؟ مراد استاد فن کمر و بارانداز بود و بدنش به اندازه اي نرم و پيچ‌درپيچ بود که مثل فرفره مي‌چرخيد و توفان راه مي‌انداخت. هنوز پا به ۱۸ سالگي نگذاشته بود که اسطوره اي چون رحيم آقا علي آبادي را به زير انداخت و دوبنده وزن ۴۸ کيلوي تيم ملي ايران را به مبارکي بر تن کرد. کيهان ورزشي در تفسير کشتي هاي او از شيرژيان و نوخاسته بزرگ ياد کرد و نوشت که مرادِ نو تولديافته، با توفان عجيبي که برپا نمود نه تنها قهرمان دوم المپيک را حذف نمود بلکه زنگ هاي خطر را براي بزرگان کشتي جهان به صدا درآورد. شيراني در مدت ۴ دقيقه علي آبادي را ضربه کرد!. حالا ديگر يک کشتي‌فرنگي بود و يک  مرادشيران که سه سال پياپي قهرمان بلامنازع کشور شده بود. مراد بعد از انکه در المپيک‌ مونترال ۱۹۷۶ کشتي گرفت و يک سال بعد در جهاني سوئد ۱۹۷۷ برنز ۵۲ کيلو را براي ايران به ارمغان آورد اما در اوج جواني، مسابقات جهاني سال بعد در مکزيکوسيتي را به خاطر حضور در درگيري هاي زمان انقلاب و اعتراض به کشتار مردم، تحريم کرد و به محض پيروزي انقلاب، دوسال از کشتي دور افتاد. جالب اينکه او درست در شب پيروزي انقلاب ازدواج کرد! مرادخان در سال ۵۹ در حالي که باز هواي کشتي کرده بود و قرار بود به مسابقات ترکيه اعزام شود، با شنيدن خبر حمله عراق به سرزمين اش، ترکيه را پيچاند و به سمت جبهه رفت. هنوز حسرت اينکه چرا قبل از اعزام به عمليات آزادسازي خرمشهر، دلش نيامده با مادرش حسابي وداع کند مغموم است. او دوسال بعد از جانبازي اش را در خانه ماند و سال ۱۳۶۳ به رياست فدراسيون کشتي ايران انتخاب شد که تا سال ۶۵ در اين پست ماند. مرادِشيران شهيدحسين خرازي را در يکي از روزهاي سخت عمليات بيت‌المقدس ديد. بچه ها آن روز گعده اي تشکيل داده و روي زمين نشسته بودند. معمولا همه شان هم مراد را مي شناختند. آن روز وقتي خرازي نزديک شده بود شروع کرده بود به احوالپرسي و خوش و بش که آقامراد شما اينجا چه مي‌کنيد؟ مراد با حاضرجوابي گفته بود شما خودتان اينجا چه کار مي‌کنيد!؟ هرچه بچه ها چشمک زده و ايما و اشاره آورده بودند که بابا، اين آدم فروتن و خاکي، فرمانده لشکر است، حواسّت باشد. آخرش خرازي در جواب مراد گفته بود که «من هم مثل همه شماها به جبهه آمده‌ام ديگر». شيراني از روي همان صميميت هميشگي گفته بود برادرجان، شما جثه ضعيفي داريد، مواظب خودتان باشيد! خرازي هم در پاسخ­ اش گفته بود من اگر نتوانم کار زيادي انجام دهم بالاخره در تدارکات که مي‌توانم کمک حال بچه‌ها باشم؟ لحظه اي که فرمانده محجوب از گعده بچه ها دور شده بود، بچه ها به شيراني گفته بودند که مگر حاج حسين را نشناختي؟ مراد گفته بود چطور مگر؟ گفته بودند آخر اين مرد، فرمانده لشگر امام حسين است. حالا حال مراد ديدن داشت! گرچه همين اولين ديدار صميمانه چنان به دلباختگي ختم شد که حالا ۳۵ سال بعد، تمام داروندار مراد، يک عکس دونفره صميمانه اي ست که آنها باهم گرفته اند و حسين در اين عکس عتيقه، عرقگير مشکي و اورکت امريکايي و پيرهن زرشکي تنش کرده است.

با دوستان خود این مطلب را به اشتراک بگذارید

نظرات ارسالی

نظر خود را با دیگران به اشتراک بگذارید

 Color SchemeMost of the Elements in Website Secondary MenuSecondary Menu Background Color Links ColorColor of Hyperlinks